الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

91

الغدير ( فارسى )

نشده بود . « 1 » محبّ طبرى از كعب الاحبار نقل كرده كه به عمر گفت : اى امير المؤمنين ، وصيّت كن ، زيرا تا سه روز ديگر خواهى مرد . وقتى كه سه روز گذشت ، ابو لؤلؤ به او خنجر زد و مردم و از آن جمله كعب بر او وارد شدند و عمر گفت : حرف همان است كه كعب گفته است . « 2 » روايت شده است كه عيينة بن حصن فزارى به عمر گفت : يا مواظب باش و محافظ داشته باش و يا عجم‌ها را از مدينه بيرون كن ، زيرا مىترسم آنان ترا ترور كنند ، آنگاه دستش را روى موضعى از بدنش گذاشت كه بعدا ابو لؤلؤ آن موضع را با خنجر مورد اصابت قرار داد . ابن ضحاك از جبير بن مطعم نقل كرده كه گفت : با عمر در عرفه روى كوه بوديم كه شنيديم مردى مىگفت : اى خليفه ، اعرابىاى از قبيلهء لهب از پشت سرم گفت : اين صدا چيست ؟ خدا زبانت را قطع كند ، به خدا قسم امير المؤمنين سال آينده زنده نخواهد بود . من به او ناسزا گفتم و ادبش كردم . هنگامى كه با عمر رمى جمره مىكرديم ، سنگ كوچكى به سر او خورد و سرش شكست و خون از آن جارى شد . مردى گفت : اعلام مىكنم كه امير المؤمنين سال آينده در اين‌جا توقف نخواهد كرد . من توجه كردم و ديدم او همان مرد لهبى است . به خدا قسم كه ديگر عمر حج نكرد . شگفت‌آورتر اين است كه در ايام خلافت ابو بكر ، مرده‌اى هنگام دفن از شهادت عمر خبر داده است . بيهقى از عبد اللّه بن عبيد اللّه انصارى آورده كه گفت : در زمرهء كسانى بودم كه ثابت بن قيس را كه در يمامه « 3 » كشته شده بود ، دفن مىكردند . هنگامى كه او را در قبر گذاشتيم ، شنيديم كه مىگفت : محمد رسول خداست ، ابو بكر صديق است ، عمر شهيد است و عثمان نيكوكار و رحيم است ، به او نگريستيم ، ديديم كه مرده است .

--> ( 1 ) . مسند احمد بن حنبل : 1 / 48 ، 51 ؛ الرياض النضرة : 2 / 74 . ( 2 ) . الرياض النضرة : 2 / 75 . ( 3 ) . شهرى است در يمن در فاصلهء شانزده منزلى مدينه و واقعهء يمامه در ربيع الاول سال 12 هجرى در زمان خلافت ابو بكر رخ داده است .